صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
یک پسر کوچک از مادرش پرسیدچرا گریه میکنی؟ مادرش به او گفت: زیرا من یک زنم
پسر بچه گفت من نمی فهمم. مادر او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه میکند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند .پسر بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد مطمئن بود که خدا جواب سوالش را می داند اور از خدا پرسید :چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود بخصوصی باشد بنابراین نشانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد.و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد.به او توانایی دادم در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون اینکه شکایتی بکند.به او عشقی دادم که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشدو از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کندو به او این توانایی را دادم که تمام این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد . این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم زیبایی یک زن در لباسهایی که میپوشد نیست ،در ظاهر او نیست، در شیوه آرایش موهایش نیست بلکه زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشمها ی او دریچه روح اوست و در قلب او جایی ست که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.
|
|
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:6 توسط ستاره)... |
| |
![]() اسمم ستاره ست... از شما هم که دست نوشته هامو میخونید سپاسگذارم... پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت |