صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
دلتنگي هاي آدمي را با ترانه اي ميخواند
چشمانم را از خويش باز ميستانم انديشه ، كوتاه مي شود و سايه ها كوتاه و كوتاه تر خورشيد درميانه آسمان است سايه ها به يكباره محو مي شوند عقل را به زاويه سكوت مي كشانم خورشيدي آسمان دلم را فرا مي گيرد سايه ها محو شده اند و فاصله ها حيات ندارند انسان خودش را مي يابد انسان ، لبخند گمشده اش را بر لبانش مي نشاند هرچند نمي توان خورشيد را به مشرق بازگرداند زمان ولي ازدست رفته نيست فاصله ها محو ميشوند و ستيز به پايان رسيده است آدمي به بزرگترين اكتشاف در خويشتن دست مي يابد و رجعت انسان تولد دوباره اوست . |
|
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:51 توسط ستاره)... |
| |
![]() اسمم ستاره ست... از شما هم که دست نوشته هامو میخونید سپاسگذارم... پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت |